خرید بک لینک
سلامالان که دارم تایپ میکنم، تو پارکینگ پالایشگاه نشستم تو ماشین خودم منتظرم وقتش برسه برم داخل. آره. ماشین خودم. پراید 131 مدل 93 که به قیمت 34 تومن روز 6 آبان 98 خریدم. لذت داره وقتی یک چیز کاملا از دسترنج خودت باشه. اتفاقات خیلی خیلی مهمی افتاد. آخرای تابستون برای بارش شهابی برساووشی من خانواده رو راضی به این کردم که در مورد خانواده زهرا بیشتر فکر کنن. برای همین گفتن وقتی رصد گذاشتی، ما هم میایم. اون شب رصد اومدن و خوششون اومد. دوباره برای شهریور ماه یه رصد صوری برگزار کردم. خانواده ما و زهرا و عموش. ماه خیلی روشن بود توی آسمون. اصلا برای رصد نرفته بودیم. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 9:06

الان که دارم این نوشته رو می نویسم توی خونه ی جدیدمون هستیم، وسایل زهرا رو چیدیم و یکم آروم گرفتیم. پارسال کارشناسی ارشد رشته ذرات بنیادی دانشگاه اراک قبول شدم. با توجه به اینکه من کارشناسی فیزیک نخوندم، برای همین همه دروسی که تو دانشگاه بود برام خیییلییی سنگین بود و ترم اول رو افتادم. ترم دوم هم مرخصی گرفتم. امروز داشتم جمع بندی می کردم. با زهرا مشورت کردم و تصمیم بر این شد که به صورت مجازی رشته «اخترفیزیک» رو دنبال کنم. خوبی های تحصیل مجازی: تحصیل درس مورد علاقه، وقت بیشتر، انرژی کمتر، مطالب مفیدتر و بهینه تر، آموزش به روش دانشگاه های برترخوبی های تحصیل حضوری: مدرک دانشگاهی معتبر، دفاع و پایان نامه، استاد راهنمابه این دلایل مجازی رو انتخاب میکنم. آینده روشن است... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 2 تير 1401 ساعت: 9:06

خیلی وقته ننوشتم. اشتباه کردم ننوشتم. دفعه قبلی که نوشتم 29 دی 97 بود. از اون موقع تا به حال کلی اتفاق افتاده: * 3 بهمن بود که از پالایشگاه زنگ زدن گفتن فردا ( پنجشنبه 4 بهمن) بیا مصاحبه. حدود 200 300ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: يکشنبه 1 دی 1398 ساعت: 12:38

ددیروز بدترین شنبه ای بود که تجربه کردم. برای جشنواره با سه نفر دیگه رفته بود تهران. اینکه مجردی با هم برن بیرون آزارم داد. کل شب شنبه، روزش و شب یکشنبه دلهره، استرس، نگرانی، حالت بددددددددددددد داشتمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

روزای فوقالعاده بد. سرمون شلوغه. از طرفی از نظر روحی، متلاشی شدم. زهرا با الهه و دو تا پسر دیگه رفتن تهران. این سفر منو عذابی داد. درسته برای جشنواره بود، اما عذاب آور بود برام. بدتر از همه اینکه زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

"بهزادم یچیزیرو نگفتم بهت دیروزشاید غرورم نذاشت یا هرچیسه روزپیش برای اولین بار واقعا دلم نخواست جشنواره المانو برم و فكرمیكنم اگر جور شه هم نرمدلم خواست وقتی باهم میریمو بهت نگاه میكنم شاد شاد ببینمتادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

هر که سودای تو دارد چه غم از هر که جهانش نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش وان سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش هر که از یار تحمل نکند یار مگویش وانادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

خیلی وقته ننوشتم... خیلی وقته حدود چهل پنجاه روز هست که خیلی شلوغ بود. -برای تدریس نجوم رو روال افتادم. میدونم چی باید درس بدم چی نه. -با پژوهشسرا برنامه گذاشتیم برای ماه گرفتگی.... کلی آدم اومده بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

دیشب ساعت 9:30 تا 3 صبح من و زهرا و باباش رفتیم رصد بارش شهابی جوزایی. داخل ملک یکی از فامیلاشون. کلی شهاب زیبا دیدیم. راحت راحت ساعتی 60 تا شهاب به بالا میشد دید. آتیش قشنگی داشتیم. با لیزر و دودها بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

حدود 28 آذر برای 3 روز رفتم تهران. ورکشاپ آموزش پایتون تو دانشگاه الزهرا. مهرداد و سعید رو دیدم. عالی بود. دلم براشون تنگ شده بود. مهرداد هم درس میخوند هم تو شرکت استادش کار میکرد. سعید هم دقیقا همینطادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: چهارشنبه 10 بهمن 1397 ساعت: 5:28

الان که دارم تایپ میکنم،  تو شرکت دارم ناهار میخورم.  از خدا خواسته بودم که بعد از سربازی حتی یک روز هم بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: دوشنبه 14 خرداد 1397 ساعت: 16:53

بعضیام هستن، انقدر بزرگن، که ادم نمیتونه تصور کنی. حقیقتش اگه بخوام بگم، تا حالا ندیده بودم یا لااقل خیلی کم دیدم کسی که اشتباه طرف رو ببینه و بازم با نهایت بزرگی ببخشه. اینه «معجزه عشق» و اینه یک انسان محترم.

ILZ

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 18:22

سه شنبه هفته گذشته رفتم داخل بورس.

البته قبلا رفته بودم. در حقیقت برای اولین بار سهام خریدم. (زشگزا)

تا امروز همینطور سودش اضافه شده و من خیلی خوشحال هستم.

++ کتاب انسان خردمند رو شروع کردم و نمیتونم رهاش کنم. عااااااالیه. تو اینستاگرام هم سری زدم. هرکی خونده بود، تعریف میکرد ازش و منم کامنت میزدم براشون.

خلاصه همه چیز خداروشکر مرتبه.

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: سه شنبه 3 بهمن 1396 ساعت: 18:22

امروز مادر زهرا اومد مغازه تا لباسشو بگیره من و بابا و مامان و ستایش بودیم. با مامانم خوش و بش کردن. بعد به مامانم گفت تشریف بیارید منزل خوشحال میشیم، تعارف کردن نداره و.... بعد که رفت، مامان و بابا با هم حرف میزدند. من رفتم ته مغازه تا مثلا ندونم چی میگن ولی تابلو بود درباره من بود. وقتی اومدم جلو مامانم ازم پرسید بهزاد ازمون نگیرنت.. :)) (با خنده و شوخی) من گفتم بگیرنم؟ (بازم خنده) بعد پرسید ازم که: بهزاد قولی چیزی بهشون دادی؟ من گفتم نه. گفت اخه انگار جدی هست. من این لحظه فکرامو کردم. تو دل خودم گفتم الان وقتشه. پرقدرت... 5 ماه بود که تمرینشو کرده بودم. لبخندمو جمع کردم و گفتم: حالا جدی اگه بخوام بگم، مامان، من خانم صافی رو یه گزینه خیلی مناسب برای ازدواج میدونم. اینو گفتم. منتظر عکس العملشون وایسادم. خدایی عکس العمل خوبی داشتن. بابام که طبق معمول بیشتر فکر میکنه و مامانم حرف میزنه. ازم چند تا سوال دیگه کردن. مثلا پرسیدن خانواده رو میشناسی؟ منم گفتم تا اونجایی که من اطلاع دارم مثل خودمونن، فرهنگشون، مذهبشون، وضعیت مالیشون، تحصیلاتشون. پرسیدن از اطرافیانشون چی؟ من گفتم نرفتم تحقیق کنم. پرسید فامیلدار هستن؟(یعنی تعدادشون زیاده؟) منم گفتم دقیق نمیدونم ولی ما بیشتریم انگار. یکم هم خودم گفتم؛ گفتم خانواده ای هستن با رفت و آمد زیاد. مثلا با دوستان خانوادگی رفت و آمد میکنن. برای همین ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

دیروز خانه فیزیک اصفهان سخنرانی داشتم.

یکی از بزرگترین موفقیت های زندگیم. الان از خیلیا بالاترم. سال بعد این موقع چی شده؟

درسته جمعیت زیادی نیومده بود. اما من خودمو آماده کرده بودم. ثابت کردم من میتونم. مرسی از زهرا که همیشه پشتمه.

هیچوفت حمایت هاشو فراموش نمیکنم.

ILZ

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

صفحه بندی