حدود چهل پنجاه روز هست که خیلی شلوغ بود.
-برای تدریس نجوم رو روال افتادم. میدونم چی باید درس بدم چی نه.
-با پژوهشسرا برنامه گذاشتیم برای ماه گرفتگی.... کلی آدم اومده بودن. تا ساعت 3:30 بیدار بودم و بعدش اومدم خونه و بعد سرکار. خیلی خسته شدم اما خب حس خوبی داشت داری به بقیه چیزای جدید یاد میدی.
-آزمون استخدامی آموزش پرورش دادم و بدون خوندن قبول شدم.
-برای بارش شهابی برساووشی که دیشب بود، یه اتوبوس از تهران آوردم باغ منگتو. یه ماشین از اصفهان یه ماشین از اراک و زهرا و خانواده خودشو و عموش + آقای رئیس و خانم کاوش (خیلی جالب بود پیش همشون بودم) یک شب کامل رصد کردیم. دوست عمو علی اکبر رو دیدم و کلی تعریف کردیم.
-تو بورس چند تا معامله خوب انجام دادم. نزدیک به 2 تومن (من و زهرا) سرمایه گذاشتیم و نزدیک 200 تومن تو یک هفته سود کردیم. سودش رو بازهم گذاشتم تو بورس و امیدوارم رشد کنه.
- نکته خیلی مهم اینه که 3 هفته است میرم کلاس تنبک. سازی که خیلی دوسش دارم. خیلی راضی ام و پیشرفتم خیلی خوبه.
-باید دنبال کار خیلی خوب و بهتری باشم. رو حقوق اینجا نمیشه حساب کرد. کم و نامنظم.
+فردا باید برم اصفهان مدارکمو ببرم آموزش و پرورش.برای مقدمه مصاحبه استخدام.
+ یه نگرانی هایی دارم. مثل اینکه چون سرکار میرم و سرم شلوغ شده، نمیتونم درست حسابی با زهرا در ارتباط باشم. و چون دور هستیم از هم، این خیلی آزاردهنده میشه.
برچسب:
نویسنده: نیما امیری