بیش از حد نگران میشم. بیش از حد پیگیر میشم. نباید اینجوری باشه. بعضی وقتا سوالایی که میپرسم دست خودم نیست. یعنی دلم پیام ارسال میکنه و عقلم میگه برا چی ارسال میکنی؟ بعد که میپرسم از خودم خجالت میکشم. نمیدونم چرا اینطوری ام. :(((
-شاید فکر میکنم زهرا مال من نیست.
-شاید فکر میکنم نکنه برا زهرا اتفاقی بیفته
-شاید فکر میکنم مثلا کسی نگاه بد بهش بکنه.
-شاید انقد ازش دورم که یذره ازم دورتر میشه نگرانش میشم (دلتنگش میشم).
-شاید عادت کردم همیشه پیامشو ببینم و همیشه در دسترسم باشه.
-شاید به ادما بدبینم.
-شاید به خودم مطمئن نیستم.
اینها همه دلایلی بود که در بدترین حالت میتونه وجود داشته باشه. شاید هم هیچکدوم نباشه و شایدم یکی از اینا باشه و البته ضعیفتر.
بهر حال این موضوع اول خودمو ناراحت میکنه و دوم زهرا رو. باید چیکار کنم که انقدر نگرانش نباشم( در عین حال که بهش توجه کنم.)؟ باید یه راه حلی براش پیدا کنم. باید یجوری روش رفتار با زهرا رو یاد بگیرم. زهرا که بچه نیست انقد مواظبت نمیخواد. زهرا انقدر منو دوست داره که به خاطرم همه کار میکنه، پس چرا من اینجوری ام؟ واقعا بهترین دختری هست که میتونم باهاش زندگی کنم. دوسش دارم. عاشقشم. پس چرا انقدر دارم خودمو زجر میدم؟ چرا همش نگرانم؟ بعضی وقتا انقدر نگران میشم که به خودم میگم نکنه تو این یه سال پیر بشم؟ تا حالا این نگرانی دست خودم نبوده. ولی از الان به بعد باید باید باید باید کنترلش رو به دستم بگیرم. ضمیر ناخودآگاهم رو کنترل کنم. باید خودمو اصلاح کنم. نمیدونم چجوری. ولی خیلی مهمیه. امیدوارم راه حلش رو زودتر پیدا کنم. خدایا کمکم کن.
تویی که داری این نوشته رو میخونی، بهت گفتم برای با تو بودن میجنگم. اینم یه جنگه. انقدر دوستت دارم که میدونم تو این جنگ پیروزم. هر کار بلدم میکنم تا بهترین زندگی رو داشته باشیم. واقعا دوستت دارم.
برچسب:
نویسنده: نیما امیری