خرید بک لینک
البته با تاخیر دارم مینویسم.

مهندس خوشنویسان بهم پام داد که چهارشنبه برم پژوهشسرا. رفتم و شدم منشی. ثبت نام کلاسها، دریافت پول، کار با سیستم، هماهنگی دانش آموزان و اساتید و...

خیلی خوبه که کار پیدا کردم تا دستم بیشتر تو جیب خودم بره. ولی از طرفی به بابام داره فشار میاد. نیما هم مجبور شده دو روز تو هفته بعد از ظهرها جای من بره مغازه. همیشه عذاب وجدان میگیرم که چرا نیما باید جای من بره.... همش فکر میکنم بابام از دستم عصبیه... واقعا هم نمیدونم عصبیه یا نه.

بهرحال که ما از اینجا میریم دنبال کارای خودمون... بابام باید بدون ما عادت کنه یا یه شاگرد بگیره...

دیگه اصلا اون دو تا کلمه ای که باهاش حرف میزدم رو هم دوست ندارم بزنم... وقتی میرم مغازه چنان اخم کرده که منتظره یه نفر یه چیزی بهش بگه...

خلاصه اونجور که باید از شغلی که گیر اوردم خوشحال نشدم:(((

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: جمعه 20 مرداد 1396 ساعت: 11:18

صفحه بندی