خرید بک لینک
روزهای شلوغ و پرکار.

-امتحان گرفتن از بچه ها

-عقب افتادن کتاب خوندن :(

-نوشتن پروپوزال

+ همه اینا یه طرف، کلی مشغله فکری بهش اضافه شد.

+ فرجام نیا به زهرا پیام داد که قرارداد ببندن. اما من انگار فراموش شدم. حتی وقتی با زهرا صحبت کرد سراغی هم ازم نگرفت. بهش تو تلگرام به یه بهونه ای پیام دادم، خیلی سرد جواب داد

منم کلی با زهرا بحث کردم (نباید بحث میکردم. الکی فکرشو مشغول کردم و پشیمونم) که چرا فرجام نیا اینجوره. اشتباه بود. باید یاد بگیرم رفتار بد ببینم و هیچ عکس العملی انجام ندم. (حس میکنم فرجام نیا خودشو بالاتر از من میبینه. آخرین باری که یه فرد اینطور بود، شریفزاده بود.) تو فکرم که بازم موتورمو روشن کنم و از فرجام نیا جلو بزنم. طوری که چشمشو باز کنه ببینه که من کلی جلو هستم. خوب یا بد....

باید یاد بگیرم که هیچ چیز ارزش ناراحتی ادمو نداره.

یه اتفاق خوووووووووب :

چند روز پیش به توصیه زهرا یه دوست توی گلپا پیدا کردم. دوستی که حدود 60 درصد DNA من با اون شبیهه. درخت. درختی توی یه پارک. سفید. زیبا. ایستاده. صاف. تنها. به هیچ درخت دیگری برخورد نکرده. شبیه منه. اونم مثل من فقط پاهاش تو خاک گلپا گیر کرده. با هیچکس دمخور نیست. انگار دوست نداره اینجا رو. هفته پیش رفتم باهاش اشنا شدم. امروز هم باهاش حرف زدم. مرسی از زهرا به خاطر پیشنهاد خوبش.

یه چیز دیگه بگم و تموم( انگار من نمیتونم کم بنویسم):

- تو بحث های بین من و زهرا، هیچکس مقصر نیست. اشتباه از یه طرف نیست. باید یاد بگیرم وقتی ناراحته ناراحتیمو بهش نگم. زیاد پاپیچ نشم. من عادت کردم که تا مطمئن نشم حالش خوبه، هی میپرسم. ولی خب اون اذیت میشه. بیخیال نباشم ولی زیاد پیگیر هم نشم. بالاخره دوسش دارم. خدایا دوسش دارم. واقعا دوسش دارم.

عشق شوری در نهاد ما نهاد/جان ما در بوته ی سودا نهاد

برچسب: نویسنده: نیما امیری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 20:18

صفحه بندی